امروز رفته بودیم یه جایی مراسم، یه خانوم مُسن هی غر میزد. گوش دادم متوجه شدم که 

گویا قبلا مکان برگزاری این برنامه یه جای دگه بوده و کسی به ایشون اطلاع نداده 

و این شده که کلی مسیر رو پیاده امده تا اینجا و پادردش عود کرده.

در همین موقع دزدی به گله زد! :D  

در همین موقع دیدم  که از اون دور دورا چایی میارن. هی با خودم گفتم برو براش چایی بگیر بیار دعات کنه 

باز گفتم نمیخواد حالا بشین تو! هستن بقیه

بعد از چند ثانیه طی یک حرکت انتحاری و خودشیرینانه رفتم براشون چایی آوردم. 

عاغا نگم که اصن غر زدن رو فراموش کرد :D و چقدر  ازم تشکر کرد کلی هم دعا کرد.



+ انقده دوس دارم سالمندا رو! مخصوصا بابابزرگا رو (چشم قلبی)

+خدا همه شونو نگه داره و واسه منم نگهش داره.اللهم صل علی محمد و آل محمد.