خوردم عاقا! اولین شکست رو خوردم!
از یک هفته پیش که امتحان مقدماتی شهری ازم گرفتن و قبول شدم بهم گفته بودن که راس ساعت 8 صبح روز سه شنبه همراه با دو تا عکس و اصل شناسنامه و کارت ملی و یک عدد خودکار آبی  برای امتحان آیین نامه اینجا باشین.

در شرایطی که صبح باید میرفتم امتحان بدم، ساعت 12 شب به ذهن مبارکمان آمد که عکس نداریم، با خودم گفتم ولش کن صبح پیدا میکنم
بعد از نماز صبح شروع کردم عملیاتِ گشتن رو! همه جا گشتم تا اینکه یه دونه عکس -که قبلا واسه دفترچه بیمه بود- رو پیدا کردم که آثار مُهرِ بیمه هم روش هویدا بود ولی خداروشکر کردم و خوشحال بودم که یادم افتاد خودکار!

تا همین ساعت 1 دیشب خودکار آبی وجود داشت ولی هر چی گشتم نبود که پدر گفت بیا بریم سر راه میخریم.

خلاصه رسیدیم آموزشگاه، آنقدر شلوغ بود که آدم فکر میکرد اشتباهی اومده! با زحمت خودم رو رسوندم به اون میز و  با ترس به خانوم منشی گفتم که عکس ندارم میشه برم آزمون بدم تا پدر برن عکس بیارن؟ اصن نذاشت جمله ام تموم شه. گفت: نه اصلا یک درصد هم فکر نکن که بدون عکس میشه بری داخل! منم بذارم افسر نمیذاره

ده دیقه ناراحت بودم و کاسه چه کنم چه کنم دست گرفته بودم که دیدم جَو آرومتر شده و منش لبخند به لب داره دوباره بهش گفتم خانوم من یه دونه عکس دارما با یه دونه نمیشه. باز اخماش رفت تو هم و گفت: "من گفتم دو تا1 صب کن پرونده ات رو ببینم"

اون دنبال پرونده مگیشت من تو دلم دعا میکردم:D

تا اینکه عمل با موفقیت انجام شد و یه دونه عکس کافی بود.

امتحان آیین نامه رو قبول شدم.

ازم پرسید امتحان شهری رو الان میدی یا هفته بعد؟ گفتم : نه هفته بعد میدم.

ولی جیکِ درون میگفت الان بده

رفتم با خانومایی که میخواستن امتحان شهری بدن صحبت کردم،همگان نظرشون این بود که بیا برو رد شو:||||| ینی منظورشون این بود که دفه اول همه رو رد میکنه پس چه بهتر که الان رد بشی و وقتت تلف نشه :D:D:D

خلاصه دیدم کلی خانوم اونجا هست و جَو دوستانه و خوبه و اینکه یه حس اعتماد بنفسی داشتم مطمعن بودم که قطعا قبول میشم، تصمیمم عوض شد و اعلام کردم که میام امتحان میدم.

نگم که بخاطر اینکه دیر اعلام آمادگی کرده بودم اسممو نوشته بودن نفر آخری و همه خانوما رفتن :|

من موندم و تقریبا ده تا آقا! دیگه پدر هم نرفت خونه و موند پیشم
دفعه آخری سه تا آقا مونده بود به افسر گفتم منم بیام گفت نَعععع! شما بمون با بابات بیا:||||

هیچی دیگه من بودم و بابام و افسر!

اومدم ترمز دستی رو بکشم هر چی زور داشتم استفاده کردم ولی تکون نمیخورد. بهش گفتم ضامن رو میکشم ولی این خیلی سفته
افسره گفت دلیل نیار :|
هر کار کردم نتونستم ب پدر گفت شما بکش پدر ترمز دستی رو کشید
در این قسمت من قشنگ هول شده بودم و از دست رفته بودم! یه جوری بودم انگار بدنم بی حس شده بود:/
گفت خب حرکت کن! ینی هرچقدر پامو از رو کلاچ برمیداشتم ماشین تکون نمیخورد قشنگ یه بیست ثانیه معطل کلاچ بودم تا پامو برداشتم ماشین خاموش شد
گفت: بسلامت! باباتو هم خسته کردی این همه مدت نگهش داشتی تو آفتاب:/

انگار که سطل آب یخ ریختن تو سرممم
چشام پر اشک شد ولی به زور خودمو نگه داشتم که نریزه بیرون :/

+شاید مسخره باشه ولی احساس میکنم این اولین شکست زندگیم بود که در عین آمادگی رخ داد! شکست های قبلیم خودم میدونستم که تلاش نکردم ولی اینو تلاش کرده بودم و نشد. :(

+ ادامه نداشته باشن صلوات

+ خدایا شکرت