بهترین دوست مجازی ام است و صمیمی ترین دوستم!
یک چیزهایی را با ایشان درمیان گذاشته ام که با هیچکس دیگری در میان نگذاشته ام.
نمیدانم چون مجازیست و نمی بینمش اینگونه به نظرم می آید یا واقعا اینجوری ست! ولی مگر آدم چند روز می تواند نقش بازی کند! سه سال بس است برای اینکه بفهمی یک نفر ادا درمی آورد  یا خودش است! به جرات میتوان گفت یکی از خوبان روزگار است،نه، ایشان از خیلی خوبانِ روزگار است!

از آن دسته آدم هایی ست که به ضرب المثل"به عمل کار برآید به سخن دانی(سخنرانی!) نیست" خیلی اعتقاد دارد.
در این دو سه سال بعضی از روزها 7 یا8 ساعت هم با هم چت کرده ایم ولی به جرات میتوانم بگویم کمتر از ده بار از کلمات محبت آمیزش را به من نثار کرده است :)))

قاطع است، به این منظور که خیلی خیلی کم پیش آمده است که من نوانسته باشم ایشان را با خودم هم نظر کنم و از این بابت گاهی حرصم  هم میگیرد ولی با این حال من همیشه از آدم های قاطع خوشم می آمده است و می آید.

من در شهر کوچکی زندگی می کنم که علی رغم باطنی و بدون اینکه خودم متوجه باشم اسیر این حرفهای خاله زنک بازی شده بودم که آدم باید فلان کار را بکند فلان کار را نکند فلان معیارها را داشته باشد که جز گروه زیبارویان قرار بگیرد و از این حرفها ولی از ایشان یاد گرفتم که اشکال ندارد آدم خودش باشد و خیلی هم خوب است اتفاقا!

اوایل که آشنا شده بودیم یک اتفاقاتی رخ میداد که باعث میشد از ایشان بدم بیاید تا آنجایی که صدای نوتیفیکیشنش را میبستم تا متوجه پی ام دادنش نباشم!
ولی ایشان در روزهای سخت دانشگاه همچون پناهگاهی آرام و ایمن و همیشه در دسترس من را می پذیرفت حتی ساعت سه نصف شب!
تا آنجایی که گاهی با خود فکر میکردم مگر میشود آدمی انقدر خوب؟انقدر دردسترس؟شاید کسی آنطرف خط نیست شاید جن است!!! :)))))

ایشان خیلی مهربان است. انگار که توی دلش گفته است هرجور میخواهد باشد،باشد من کنارش می مانم!

بخشنده هم هست.

*یک روز که مثل همیشه با هم چت میکردیم به ایشان گفتم سایت رنگی رنگی دفترهای قشنگی دارد ولی گرانند.
*در یک مکالمه ای به ایشان گفته بودم که من عاشق مداد رنگی ام
*ایشان "سید" است. فکر کنم عید غدیر آنهایی که سید هستند به دوستانشان عیدی می دهند عکس پول های نو ای را که میخواست به دوستانش بدهد برایم فرستاد، گفتم من هم میخواهم گفت پاشو بیا ببر. هردو خندیدیم


یک روز از همین روزهای اخیر گفت که دو سه روز دیگر به اداره پست برو و بسته ای که برایت فرستاده ام را تحویل بگیر.

به هر مکافاتی که بود به لحظه وصالِ بسته ام رسیدم!!! بازش کردم. پر بود کادو!

یکی از آنها یک جعبه مداد رنگی بود! یکی از آنها ار آن پول های نو بود که در روز عید غدیر برایم کنار گذاشته بود! یکی از آنها ریسه و دیگری گیره های کوچکی بودند که مرا کنجکاو کردند!

و آخری را که باز کردم دفتر بود! همان دفتری که در سایت رنگی رنگی دیده بودم! ناخودآگاه دفتر را باز کردم که عکس خودم را دیدم! ورق زدم،باز هم عکسی دیگر باز ورق زدم و عکسی دیگر پیدا کردم. هرچه در این مدت برایش عکس از خودم فرستاده بودم گلچین کرده بود و 20 تای آنها را چاپ کرده بود!

گیره و ریسه را برای عکسها گذاشته بود.

حتما می توانید حدس بزنید حالِ دختری را که به بخشی از آرزوهایش رسیده است را.

فقط در وصف احوالم در آن لحظاتی که کادوها را باز میکردم این را بگویم که هر عکسی را که پیدا میکردم گریه میکردم.

با اینکه ایشان را هیچگاه از نزدیک ندیده ام ولی در آن لحظه به طرز عجیبی دلتنگ شده بودم. خیلی خوشحال بودم.

دوست دارم که خدا شرایطی را فراهم کند تا دوستی مان همیشگی باشد، دوست دارم به اندازه ای که ایشان برای من مفید بوده و هست، من نیز برای ایشان مفید باشم و کسی باشم که بتواند روی من حساب باز کند!


+میشود انقدر خوب بود...

+ایشانِ عزیزم،دختر خرداد ماهی،خداوند شما را برای ما نگه دارد. ان شالله